برگریز ستاره
همین حالا خدا در سینه ی توست...
من اتاقی دارم
پشت اندیشه ی صبح
زیر پاهای نسیم
پای آن کوه بلند
زیر این چرخ کبود ، یکی بود هیچکی نبود.
من اتاقم خالی ست ،
خالی از اوج نگاه حسرت
از دلواپسی ثانیه ها
خالی از برق نگاهی که می خندد وقتی :
سیبی از روی درختی به زمین می افتد
گلی در اوج کویر فکر هم صحبتی با باران است
گوسفندی تشنه می رسد پای قناتی که عطش می جوشد از آن
و درختی تنها می نشیند زیر سایه ی داغ خورشید.
من اتاقم پر از سیب و انار
پر از خواب و خیال
پر از قاصدک ، پر از باران است.
در اتاقم پوست می اندازد ماه
و ستاره می نشیند به تماشای سحر
در اتاقم شش های هوا
عشق را می نفسند.
در اتاقم مرگ چشمان تو را می شنوم.
چیستا
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت
21:5 توسط ستاره| |


