تبليغاتX
برگریز ستاره - اتاق

برگریز ستاره

همین حالا خدا در سینه ی توست...

من اتاقی دارم
 
پشت اندیشه ی صبح
 
زیر پاهای نسیم

پای آن کوه بلند

زیر این چرخ کبود ، یکی بود هیچکی نبود.

من اتاقم خالی ست ،

خالی از اوج نگاه حسرت

از دلواپسی ثانیه ها

خالی از برق نگاهی که می خندد وقتی :

سیبی از روی درختی به زمین می افتد

گلی در اوج کویر فکر هم صحبتی با باران است

گوسفندی تشنه می رسد پای قناتی که عطش می جوشد از آن

و درختی تنها می نشیند زیر سایه ی داغ خورشید.

من اتاقم پر از سیب و انار
 
پر از خواب و خیال

پر از قاصدک ، پر از باران است.

در اتاقم پوست می اندازد ماه

و ستاره می نشیند به تماشای سحر
 
در اتاقم شش های هوا

عشق را می نفسند.

در اتاقم مرگ چشمان تو را می شنوم.


چیستا

 
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:5 توسط ستاره| |