تبليغاتX
برگریز ستاره

برگریز ستاره

همین حالا خدا در سینه ی توست...

روزهای گذشته را تنها خاطره ها یاد آور می شوند

 

خاطره هایی که گاهی تند

 

گاهی خسته

 

و گاهی باران زده از ذهنم عبور می کنند.

 

عبوری تند و خسته و باران زده

عبوری بی پایان.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:8 توسط ستاره| |

وقتی كه بامدادان
 مهر سپهر جلوه گری را
 آغاز می كند
 وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
 با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
 آنگه
ستاره سحری
 در سپیده دم خاموش می شود
 آری
من آن
ستاره ام كه فراموش گشته ام
 و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
 خاموش گشته ام

 

star

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:45 توسط ستاره| |

به گنجشک گفتند، بنویس:
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.

 

hhh


و گنجشک هر روز
همین جمله‌ها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت

 

hhh


وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین

 

hhh


ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرین‌ها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟

 

hhh


چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟

 

hhh


و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان

 

عرفان نظرآهاری

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 10:40 توسط ستاره| |

 

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته

 

بیا تا کمی با تو صحبت کنم

 

بیا تا دل کوچکم را

 

خدایا فقط با تو قسمت کنم

 

 

hhh

 

 

خدایا ! بیا پشت آن پنجره

 

که وا می شود رو به سوی دلم

 

بیا،پرده ها را کناری بزن

 

که نورت بتابد به روی دلم

 

 

hhh

 

خدایا! کمک کن به من

 

نردبانی بسازم

 

و با آن بیایم به شهر فرشته

 

همان شهر دوری که بر سردر آن

 

کسی اسم رمز شما را نوشته

 

 

hhh

 

 

خدایا! کمک کن

 

که پروانه شعر من جان بگیرد

 

کمی هم به فکر دلم باش

 

مبادا بمیرد

 

 

hhh

 

 

خدایا! دلم را

 

که هر شب نفس می کشد در هوایت

 

اگرچه شکسته

 

شبی می فرستم برایت




عرفان نظر آهاری

 

 

 

نردبان

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 12:0 توسط ستاره| |

باور کن

باور کن
که فراموشم خواهی کرد
باور کن
چون قصه ای تلخ
که یکبار خوانده شد
و چون توقفی کوتاه
در یک قهوه خانه سر راه
حقیقت
این است
و ناگزیر تلخ
باور کن 
باور کن که فراموشم خواهی کرد ....

 

اولین ها و آخرین ها

همیشه
اولین ها
سرشار از هیجان و شورند
و آخرین ها
نمایه ی 
باورها
و تجربه های روشن لبریز نور
و همیشه
همیشگی ها
دست نیافتنی اند
و دور .
تو
همیشگی ترین اولین و آخرینی .....

 

غلامرضا عباس نژادی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:32 توسط ستاره| |

بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
 در ژرفای شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
 اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می بارد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم 
 آیا کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
 شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
 این قیر گونه گیسوی شب را
سپید می سازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
 در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد
 در دوردستها
 باریده بود بارانی
 سنگین و سهمناک
 و دست استغاثه من
 سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را
 تا انتهای ظلمت شب
 انتهای شب می برد
 آری کس مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد

حمید مصدق

 


نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:45 توسط ستاره| |
می نویسم برایت


از دیار دلتنگی های فراموش شده


از غروب هایی که طلوع نکرده اند


از باغ هایی که بی پاییز خشک می شوند


و از برف هایی که دیگر آب نمی شوند


از بهاری که شکوفه ها را در انتظار است


و از چشم هایی که سراب را در انتظار نشسته اند.

 
برایت می نویسم


می نویسم از سینه سینه درد


از صدا صدا فریاد


از صدها صدها خفته

 
از هزاران هزار اجابت که دستان دعا را انتظار می کشد.

 
می نویسم از اشک هایی که نریخته خشک می شوند

 

فصل ها را می شمارم


برای رسیدن بهار


چه دیر می رسد


نقطه ی شکست زمستان

 
و به سرابی می ماند این خواب های بهاری


گلها را در انتظار نگه داشته ام


اما


چه کنم با قلب کوچک قناری


که تاب دوریت را در دریای چشمانش غرق می کند

 

چقدر دیر می رسد


دلم برای سبزی جامه ات تنگ شده است


و نگاهت که لابد گرم تر از سال پیش است


و چقدر خسته ام از


دست هایی که به واسطه سرما به هم گره می خورند

 

خواب هایت را در انتظار می نشینم


شاید در نگاه سبز دختری معصوم تعبیر شوی

 

چیستا

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:10 توسط ستاره| |
من اتاقی دارم
 
پشت اندیشه ی صبح
 
زیر پاهای نسیم

پای آن کوه بلند

زیر این چرخ کبود ، یکی بود هیچکی نبود.

من اتاقم خالی ست ،

خالی از اوج نگاه حسرت

از دلواپسی ثانیه ها

خالی از برق نگاهی که می خندد وقتی :

سیبی از روی درختی به زمین می افتد

گلی در اوج کویر فکر هم صحبتی با باران است

گوسفندی تشنه می رسد پای قناتی که عطش می جوشد از آن

و درختی تنها می نشیند زیر سایه ی داغ خورشید.

من اتاقم پر از سیب و انار
 
پر از خواب و خیال

پر از قاصدک ، پر از باران است.

در اتاقم پوست می اندازد ماه

و ستاره می نشیند به تماشای سحر
 
در اتاقم شش های هوا

عشق را می نفسند.

در اتاقم مرگ چشمان تو را می شنوم.


چیستا

 
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:5 توسط ستاره| |

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :


           

هر چه هستی باش !

          اما باش!

 

قیصر امین پور

 


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:43 توسط ستاره| |

سلام

هی خواستم جلوی خودمو بگیرم ولی نتونستم.

چند روز پیش تو لیست وبلاگای به روز شده چشمم خورد به این وبلاگ که تو لیست بود. عنوانش این بود...( البته من واقعا شرمنده ام که این عنوانو تو وبلاگ خودم مینویسم) این بود... کثافت کاری های حضرت محمد.

رفتم ببینم چه .... خورده، لینک داده بود به این سایت

 خمینی... بیمار روانی http://mpahlavi35.blogspot.com/2008/09/blog-post.html

...اصلا این یارو هرچی از دهنش دراومده بود به تمام اعتقادات ما مثلا مسلمونا داده بود. تو قسمت نظراشم نوشته بود" هرچی فحش بدید به حساب محمد و آل محمد واریز خواهد شد."

به حساب جد و آبادت...

البته منم خودمو از خجالتش در آوردم هرچی تونستم بش گفتم ولی دلم هنوز آروم نشده.تاییدم داشت تازه. میخواستم ازتون خواهش کنم برید این سایتو شمام یه نظری بدید که فکر نکنن هرکار بخوان میتونن بکنن و هیچکی هیچی بشون نمیگه. من به هرکی بتونم خبر میدم.میدنونم از این سایتا فراوونه.

 حسابش با خود صاحب نماز و قرآن ولی خواهش میکنم شما هم اگه بعد خوندنش حس من بتون دست داد اینکارو بکنین.

 

خداااایا ... قربون صبرت بشم.....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:28 توسط ستاره| |

من منتظرم

و همانند دخترکی سر به هوا

رویاهایم را به قلاب آسمان آویزان می کنم

سُر می خورم از سقف آسمان به قلب زمین

پاهایم از لمس خاک بی تاب می شود.

نفس زمین گرم است هنوز

 

من منتظرم

و همانند دخترکی شوریده

شب ها تا صبح

رویامی بافم.

رویاهایم گرمند هنوز، پررنگند هنوز، شیرینند هنوز.

من منتظرم

 

و بی پروا می خواهم عاشق بشوم.

عاشق شدن گرم است هنوز؟

پررنگ است هنوز؟

شیرین است هنوز؟

من منتظرم...

 

 

رویا

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:25 توسط ستاره| |

رنگ در رنگ تازه می شوی

   و شعری نمیتوانم نوشت

   آه... آه... از این مدادهای سیاه...

 

 

hhh

 

 

یقین بدان که باز نخواهم گشت

   تو هیچ گاه عاشقانه شک نمی ورزی...

 

 

 

  "سید نظام مولا هویزه"

 

موازی

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:34 توسط ستاره| |

کوچکتر که بودیم
ساده بودیم و چشمانمان چیزی جز
آبی خدا نبود...
.
.
.
بزرگتر که شدیم
دل بستیم به پیچش اشک هایمان در تنهایی آینه...
و دلمان به هیچ دلی دل نبست!

 

 

 

 

 

التماس دعا

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:29 توسط ستاره| |

فلسفه ی پلک های تو شاعرانه نیست

تماشای تو دیدن است

تماشای من زیستن است

چقدر بیگانه ایم...

 

hhh

 

هرچند شعر بخوانم

هرچند دوستت بدارم

خواهی گفت که مهربان تر باش.

دلم برای این همه مهربانی گمنام می سوزد...

 

 

 

"سید نظام مولا هویزه"

 

 

 

چشم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:46 توسط ستاره| |
امروز رفته بودم مدرسه. با بچه ها قرار گذاشته بودیم امروز بریم پرونده هامونو بگیریم.      

خیلی وقت بود هی می خواستیم به یه بهونه بریم همو ببینیم. چند بار به سِودا گفتم برنامه بریزیم بریما، گفت مدرسه ی خالی بریم چیکار... من روحیه شو ندارم اونجور ببینم مدرسه رو بدون صدای بچه ها و زنگ تفریح و جیغ و داد معاونا پشت بلند گو...                              

نمیدونم... خلاصه امروز واسه گرفتن پرونده ها هم که بود باید می رفتیم. تقریباً به همه خبر رسید با این فن آوری روز دنیا، مسخره ترین اختراع بشر، که اگه خیلیا واسه سال کنکور و درسیدن بی خیالش شده بودن حالا از دستشون زمین نمیذارن!!! بر عکس من که پارسال اینقد با گوشیم ور رفتم که امسال دست کسی هم میبینم اعصابم میریزه به هم!            

خلاصه رفتیم... از همون اول که وارد مدرسه شدم دلم گرفت. زیادی گرفت... سوت وکور... دوستامو دیدم... خیلی خوشحال شدم... ولی دلم بیشتر گرفت. میخندیدیم ولی اینگار هممون میدونستیم هرچی هم بخندیم، هرچی هم به هم قول بدیم همو فراموش نکنیم، هرچی هم قرار بذاریم چند وقت به چند وقت جمع بشیم بازم...                                 

بازم همه چی تموم شده... شاید بتونی چندتا از دوست فابریک هاتو همیشه داشته باشی ولی دیگه نمیشه دوباره اینجوری جمع بشیم. همه باشیم. همه ی 47 نفرمون...           

نمیشه دلتم به این اس ام اس و چت و وبلاگو این چیزا خوش کنی.                            

نمیشه چون روزا میگذره... همه میرن دانشگاه... محیط جدید... آدمای جدید... دل مشغولیای جدید که جوری همه ی ذهنتو میگیرن که همه چی از یادت میره... درسای سخت با این رشته ها که دوستای من قبول شدن...                                                               

یادت میره یه روز مدرسه هم میرفتی... یادت میره یه روز با کیا سر یه کلاس بودین... یادت میره جیم زدنا... تقلبا...                                                                                   

دیگه نمیتونی از نیومدن دبیری خوشحال بشی مدرسه رو بذاری سرت، نمیتونیم دور هم جمع شیم چرت و پرت بگیم چون می افتی تو درسا و موضوع بحثا میشه استادا و خوابگاهو واحد و اینا. نمیتونی بخاطر یه ساندویچ یه دور دور کل مدرسه (که مال ما 7000 متر بود!) بدویی. نمیتونی از کلاسا جیم بزنی آخه عقب می افتی. به خاطر تمرین ننوشتن ده تا چاخان پشت سر هم ردیف کنی. به خاطر نمره مستمر یه تحقیق آبکی از یه جا کپ بزنی و بدی دست معلم بعدم کلی کیف کنی که عجب خرش کردی. یه پروژه ی آمارو ده بار دست به دست بگردونی و نمره بگیری. نمیتونی روزای معلم ، دبیراتو دیوونه کنی بسکه براشون شعر بخونی با برف شادی سفیدشون کنی و غر بزنی که روز معلم که دیگه درس نمیدن.        

نمیاد روزایی که زنگ کلاس که خورد معاون حنجره شو پشت بلندگو جر بده آخرشم بیاد به زور و کتک بکندت تو کلاس. روزایی که واسه اینکه درس جواب ندی 5 دقیقه ی اول کلاسو اجازه بگیری بری بیرون. روزایی که نقشه بکشی چجوری مدرسه رو بریزی به هم. سر  امتحانات تو چشای مراقب ودبیر زل بزنی و تقلبای حرفه ای کنی بعدم با خودت بگی ما فقط چک میکردیم! از دبیرات واسه هر مناسبت الکی شیرینی بگیری... اعتصاب پشت دفتر مدیریت... روزای افطاری مدرسه... مسابقه ی بسکتبال و فوتسال با اون کلاسی ها...! بعد مسابفه هم یه دور افتخار با پرچم ایران دور مدرسه بزنی و بخونی " ملی پوشان پیروز باشید..." بدون اینکه نیگا کنی ببینی اصلا کدوم تیم برد! با یه ماسک همه رو سکته بدی..

نمیاد اون روز که پرچم ایران حیاط و بکشی پایینو پرچم دزد دریایی ببری بالا بعدم که معاون ببینه کلی بخنده و بذاره یه روز بمونه و آخرم تو پوشه ی خاطرات مدرسه نگه داره!          

 

خاطرات مدرسه...  خاطره... خاطره... خاطره...

خاطره های دور... خاطره ی 12 سال...

خوبه کیبوردم از این محافظ پلاستیکیا داره وگرنه می سوخت!!

حالا رتبه و رشته ی اونایی که یادمه می نویسم شاید یکی یه ایولی گفت به اینا! از مدیر ما که بخار درنمیاد!!!

 

44 ...... پزشکی تهران

60 ...... داروسازی تهران

85  ......   داروسازی تهران

111 ......   برق تهران

165 ......  برق تهران

193 ...... پزشکی تهران

270 ...... برق تهران

286 ...... دندانپزشکی تهران

290 ...... پزشکی شهید بهشتی

307 ....... پزشکی (نمیدونم کدوم دانشگاه تهران!)

370 ...... برق تهران

400 ...... پلیمر امیر کبیر

547 ...... پزشکی ایران

608 ...... پزشکی ایران

620 ...... صنایع امیر کبیر

 700 ...... پلیمر امیر کبیر

۸۲۰ ...... آی تی تهران

900 ...... داروسازی شهید بهشتی

990 ...... برق خواجه نصیر

1000 ...... (2 نفر) هر دوشون دندانپزشکی یزد

1600 ...... صنایع خواجه نصیر

1600 ...... فیزیوتراپی تهران

1800 ...... صنایع الزهرا (تهران)

2000 ...... (2 نفر) صنایع الزهرا و کامپیوتر علم و صنعت

 

ما رفيق خوشی و ناخوشی هم بوديم

ناخوشی سهم من افتاد تو تنها خوش باش

 

بقیه رو یادم نمیاد البته بیشترشون بین 1000 تا 2000 هستن. دقیقا نمیدونم.اینارم اه اشتباه بود درست میکنم.

منم که عطای انتخاب رشته رو به لقاش بخشیدم!

 

غصه خوردن فایده نداره همه چی تموم میشه. همه ی روزامون میگذره مثل باد. این دیگه بستگی به آدما داره که چجور بسازنش که بعدنا فقط  دلتنگ خوشیاش بشن یا... یا افسوس شو بخورن.

 شمع زندگیت بخوای نخوای آب میشه... مواظب باش شعله اش کم نشه... 

خلاصه امروز هم  پرونده هامونو گرفتیم هم پرونده ی این دوره از زندیگیمون بسته شد.

تا خدا چی بخواد و چی بشه...

 

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من! مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا که می آید

از لحظه های رفتۀ روشن چه می ماند

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط ستاره| |

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوییده بودیم...

پس به نام زندگی

 

هرگز نگو هرگز...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط ستاره| |

"ببخشید، آسمان از کدام طرف است؟"

 

"چار راه دوم بپیچ سمت راست..."

 

مگر زمین تا آسمان هم چهارراه دارد؟؟!

 

"از من تا آسمان چقدر راه است؟"

 

می خندد...

چرا می خندد؟...

 

"ببخشید کجای حرفم خنده دار بود؟"

 

دیگر نمی خندد...

 

"خدا همه مریضا رو شفا بده..."

 

می خواهم بپرسم مریض بودن چه ربطی به آسمان دارد

چه ربطی به من دارد...

صبر نمی کند

 

"خانوم بذار به کار و زندگیمون برسیم"

 

کارو زندگی...!

 

چشم هایم را می بندم

 

دیوانه نیستم باور کنید

 

 

خدااااا....

 

چرا هیچ کس نمی داند از اینجایی که ایستاده ام تا آسمان چقدر راه است...

 

 

                                                                 ...  "اندازه ی خودت...."

 

 

مدتی ست دیوانه شدم...

 

 

 

ستاره

 

 

رمضان

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:23 توسط ستاره| |

بر این جاده‌ی ساحلی هرگز

این‌چنین بی‌اعتنا به دریا

و پرگاز نرانده‌ام،

هر جای پایی

بر ماسه‌های خیس

شباهت به جای پای تو دارد

 

 

 عباس صفاری

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 12:40 توسط ستاره| |

دوست داشتن از عشق برتر است


عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه

و از روي بصيرتِ روشن و زلال.

 

 عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند

بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.


عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست...

 

 

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست...


عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد چنانچه

ميگويند: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.


عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز» زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.


عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك «خودجوشي ذاتي» است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس ازانفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ببینند و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است
.


اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبزمي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از آشنا شدن است كه «خودماني» مي شوند. دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀ مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.



عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در «دوست» مي بيند و مي يابد



عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کرد
ن

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه

 

« هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند».

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن


عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن

جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد.


عشق، تملك معشوق است،

 و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست...

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:39 توسط ستاره| |

امروز تولدمه!

 

بچه تر که بودم ، نه زیاد ها همون 14-13 سالگی، با خودم می گفتم 18 سالگی چه باحاله...! مثلا ازت بپرسن چند سالته بگی 18!

فکر میکردم چه سن باکلاسیه! تازه دیگه آدمو بچه حساب نمیکنن...غافل از اینکه وقتی بزرگ بدوننت دیگه نمی تونی بچگی کنی... تازه واسه پدر مادرت تا عمر داری همون بچه ای...!

گذشت روزا... لحظه ها... اومد همون 18 سالگی موعود... ولی من حس خاصی نداشتم...ندارم...

هر چی بود پر دردسر بود واسه من. مدرسه ام که تنهاییم توش پر می شد تموم شد... تموم شد با همه  خاطراتش...

شد وقت جنگ با غول بیابونی کنکور! یه سال وقتمو گذاشتم البته نه درست حسابی... آخرش چی؟

رتبه 4-3 هزار... من ... منی که از اول راهنمایی خیر سرم سمپادی بودم. همه چشمشون به این بود ببینن تیزهوش مملکت چه گلی می خواد به سرش بزنه... خدا رو شکر واسه من هیچ وقت حرف خاله خان باجی های دور و برم مهم نبوده ولی دوس داشتم مامان بابابمو خوشحال کنم...

خراب کردم.

الانم بعد یه ماه خودمو دوباره پیدا کردم واسه یه شروع دوباره که اگه خدا هم بخواد حتما نتیجه مو بگیرم...

 

امروز تولدمه...

بالاخره نفهمیدم رفتم تو 18 سالگی یا 18 سالگیم تموم شد!!!

آدم وقتی میاد تو این سن ها یعنی مرز بچگی و بزرگی، گذشته، کلا خیلی چیزا براش دور میاد...

خیلیا قبلش عاشق بودن، فارغ میشن... عاقل بودن، عاشق میشن...!

 

الان وقتی از چند سال پیش حرف می زنم یا بش فکر می کنم واسم اینگار 20 سال پیشه! نمیدونم شاید عقل آدم زیادی رشد می کنه ( البت عقل بعضیا ها استثنا زیاده! )

شایدم من اینجورم... ولی آخه دوستامم این مدلی ان.

 

الان وقتی یه دختر 14-13 ساله میبینم دلم لک میزنه واسه بچگی... الان هر کاری که می خوای بکنی زشته واسه یه دختر خانوم...!

من که نمی تونم برگردم عقب ولی دوس دارم به پاش بیفتم بش بفهمونم قدر لحظه لحظه تو بدون... هدرشون نده با بعضی احساسای دخترونه که دو سال ذیگه خودتم بشون می خندی...

آره می خندی...

ولی نمی فهمه... میدونم نمی فهمه... نمی فهمیدم... نفهمیدم...

 

به منم  می گفتن اینا رو... میگفتم با خودم نع... این نمی فهمه چی می گه...من خودم بهتر بلدم... ولی نبودم.

 

خیلی مثل پیرزنا حرف می زنم نه؟ ولی چیکار کنم؟ هیچکی حرفمو نمی فهمه... یعنی اونی که باید بفهمه نمی فهمه...

نمی فهمه به خدا زندگی اینا نیس... شاهزاده و اسب سپید نیس... فقط خندیدن نیس... همش عشق و حال نیس... سرکار گذاشتن و همون طورم سرکار رفتن نیس...

" زندگی شکفتن است

                         با زبان سبز راز گفتن است... "

 

منم مریم مقدس نبودم... نه، ولی خیلی زودتر از بقیه ی هم سنام فهمیدم. وقتی که می تونستم جبران کنم و تا اونجا که می تونستم کردم...

 

اینا رم نمیدونم واسه چی مینویسم... هم واسه دل خودم، هم اگه یه نفر بخونه و بش فکر کنه یا لا اقل چه می دونم یه لحظه بره تو فکر ببینه راس میگم یا نه...!

 

امروز تولدمه

تولدت مبارک عزیزم...!

 

 

کودکی به دنیا می آید

با هزاران نقشه ای که والدینش کشیده اند

برای روز هایی که می آید

 

                    " به بهشت خوش آمدی عزیزکم

 

                       از من می شنوی تنها به قلبت

 

                                                    گوش بسپار

 

                       تا بهشت باقی بماند..."   

 

 

 

 

     

 

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:53 توسط ستاره| |

خنده ام یادم رفته...

چطور می خندیدم؟!

ریز ریز می خندیدم یا بلند؟!!!

شاید دستان تو خنده بر لبانم بیاورد

سِودای من...

 

ستاره

 

 

دلم برات تنگیده دوس جون! وقت کردی بیا پیش ما...!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 15:32 توسط ستاره| |

بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه 

بنويس پاكي من پاكي نوروشبنمه

 
همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده ولي كاغذم كمه

بنويس نامه نويس

بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس

بنويس دل كه به خاك سپردني نيست

بنويس

بنويس خسته شدم اونقده خسته كه نگو

همه دلتنگي من كه گفتني نيست بنويس

بنويس نامه نويس

بنويس وقتي تو نيستي انگاری یه چيزي نيست

بنويس نامه نويس

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:59 توسط ستاره| |

دلم يك ورق پاره ي نازك است

 

دلم را مچاله نكن

نگو اين كه يك كاغذ باطله است

به سطل زباله حواله نكن

 

 

hhh

 

دلم دفتري كاهي است

 

ورق هاي آن را نكن زود زود

بيا بعضي از صفحه ها را بخوان

از اول ببين 

حرف ،‌ حرف تو بود

 اگر باز از دست من دلخوري

بيا اين « ببخشيد » هم مال تو

نرو صبر كن، يك كمي صبر كن

 

بيا اصلاً اين دل

 

دلم مال تو

 

 

عرفان نظر آهاري

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:46 توسط ستاره| |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه

آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره کرده ام

باشد برای روز مبادا...!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا وجود ندارد

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه امروز

روزی شبیه فردا

روزی درست شبیه این روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

 

hhh

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

هر روز بی تو

                     روز مباداست......

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:54 توسط ستاره| |

هر چی خواستم فکر کنم یه چیزی واسه این روزا بنویسم دیدم نع... نمیشه!

همین شعر قشنگ زنده یاد، قیصر امین پور، کافیه جای همه حرفای نگفته ی من!

عیدتون مبارک...

 

این روزها که میگذرد، هر روز

احساس میکنم که کسی در باد

فریاد میزند

احساس میکنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا میزند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران پیاده

یک لحظه وقت داشته باشند تا سربلند باشند

و آفتاب را در آسمان ببینند

آن روز پرواز دستهای صمیمی

در جست وجوی دوست آغاز می شود

 روزی که روز تازه پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که دست خواهش کوتاه

روزی که التماس، گناه است

و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند:

تنها ورود گردن کج ممنوع

روز وفور لبخند، لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها...

 

hhh

 

ای روز های خوب که در راهید

ای جاده های سخت گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به در آیید

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز آمدنت روشن

این روزها که میگذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو که آیا من نیز

در روزگار آمدنت هستم...؟؟؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:57 توسط ستاره| |

خدایا

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را بر جانم ریز...

 

خدایا

به من توفیق تلاش در شکست، صبر در ناامیدی، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند، روزی کن...

 

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم...

 

"دکتر علی شریعتی"

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:38 توسط ستاره| |