تبليغاتX
برگریز ستاره

برگریز ستاره

همین حالا خدا در سینه ی توست...

باور کن

باور کن
که فراموشم خواهی کرد
باور کن
چون قصه ای تلخ
که یکبار خوانده شد
و چون توقفی کوتاه
در یک قهوه خانه سر راه
حقیقت
این است
و ناگزیر تلخ
باور کن 
باور کن که فراموشم خواهی کرد ....

 

اولین ها و آخرین ها

همیشه
اولین ها
سرشار از هیجان و شورند
و آخرین ها
نمایه ی 
باورها
و تجربه های روشن لبریز نور
و همیشه
همیشگی ها
دست نیافتنی اند
و دور .
تو
همیشگی ترین اولین و آخرینی .....

 

غلامرضا عباس نژادی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:32 توسط ستاره| |

بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
 در ژرفای شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
 اینک نگاه کن
 از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می بارد
گویی صدای سم سواران را
 امشب صفای گریه من
 سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
 ریزش باران است
 آواز می دهم 
 آیا کسی مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
 شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
 این قیر گونه گیسوی شب را
سپید می سازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
 در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد
 در دوردستها
 باریده بود بارانی
 سنگین و سهمناک
 و دست استغاثه من
 سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
 از پایداری روحم را
 تا انتهای ظلمت شب
 انتهای شب می برد
 آری کس مرا
 از ساحل سپیده شبها صدا نزد

حمید مصدق

 


نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:45 توسط ستاره| |
می نویسم برایت


از دیار دلتنگی های فراموش شده


از غروب هایی که طلوع نکرده اند


از باغ هایی که بی پاییز خشک می شوند


و از برف هایی که دیگر آب نمی شوند


از بهاری که شکوفه ها را در انتظار است


و از چشم هایی که سراب را در انتظار نشسته اند.

 
برایت می نویسم


می نویسم از سینه سینه درد


از صدا صدا فریاد


از صدها صدها خفته

 
از هزاران هزار اجابت که دستان دعا را انتظار می کشد.

 
می نویسم از اشک هایی که نریخته خشک می شوند

 

فصل ها را می شمارم


برای رسیدن بهار


چه دیر می رسد


نقطه ی شکست زمستان

 
و به سرابی می ماند این خواب های بهاری


گلها را در انتظار نگه داشته ام


اما


چه کنم با قلب کوچک قناری


که تاب دوریت را در دریای چشمانش غرق می کند

 

چقدر دیر می رسد


دلم برای سبزی جامه ات تنگ شده است


و نگاهت که لابد گرم تر از سال پیش است


و چقدر خسته ام از


دست هایی که به واسطه سرما به هم گره می خورند

 

خواب هایت را در انتظار می نشینم


شاید در نگاه سبز دختری معصوم تعبیر شوی

 

چیستا

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:10 توسط ستاره| |