برگریز ستاره
همین حالا خدا در سینه ی توست...
با توام هر چه هستی باش ! اما باش! قیصر امین پور سلام هی خواستم جلوی خودمو بگیرم ولی نتونستم. چند روز پیش تو لیست وبلاگای به روز شده چشمم خورد به این وبلاگ که تو لیست بود. عنوانش این بود...( البته من واقعا شرمنده ام که این عنوانو تو وبلاگ خودم مینویسم) این بود... کثافت کاری های حضرت محمد. رفتم ببینم چه .... خورده، لینک داده بود به این سایت خمینی... بیمار روانی http://mpahlavi35.blogspot.com/2008/09/blog-post.html ...اصلا این یارو هرچی از دهنش دراومده بود به تمام اعتقادات ما مثلا مسلمونا داده بود. تو قسمت نظراشم نوشته بود" هرچی فحش بدید به حساب محمد و آل محمد واریز خواهد شد." به حساب جد و آبادت... البته منم خودمو از خجالتش در آوردم هرچی تونستم بش گفتم ولی دلم هنوز آروم نشده.تاییدم داشت تازه. میخواستم ازتون خواهش کنم برید این سایتو شمام یه نظری بدید که فکر نکنن هرکار بخوان میتونن بکنن و هیچکی هیچی بشون نمیگه. من به هرکی بتونم خبر میدم.میدنونم از این سایتا فراوونه. حسابش با خود صاحب نماز و قرآن ولی خواهش میکنم شما هم اگه بعد خوندنش حس من بتون دست داد اینکارو بکنین. خداااایا ... قربون صبرت بشم..... من منتظرم و همانند دخترکی سر به هوا رویاهایم را به قلاب آسمان آویزان می کنم سُر می خورم از سقف آسمان به قلب زمین پاهایم از لمس خاک بی تاب می شود. نفس زمین گرم است هنوز من منتظرم و همانند دخترکی شوریده شب ها تا صبح رویامی بافم. رویاهایم گرمند هنوز، پررنگند هنوز، شیرینند هنوز. من منتظرم و بی پروا می خواهم عاشق بشوم. عاشق شدن گرم است هنوز؟ پررنگ است هنوز؟ شیرین است هنوز؟ من منتظرم... ♥ رنگ در رنگ تازه می شوی و شعری نمیتوانم نوشت آه... آه... از این مدادهای سیاه... hhh ♥ یقین بدان که باز نخواهم گشت تو هیچ گاه عاشقانه شک نمی ورزی... "سید نظام مولا هویزه"
پشت اندیشه ی صبح
زیر پاهای نسیم
پای آن کوه بلند
زیر این چرخ کبود ، یکی بود هیچکی نبود.
من اتاقم خالی ست ،
خالی از اوج نگاه حسرت
از دلواپسی ثانیه ها
خالی از برق نگاهی که می خندد وقتی :
سیبی از روی درختی به زمین می افتد
گلی در اوج کویر فکر هم صحبتی با باران است
گوسفندی تشنه می رسد پای قناتی که عطش می جوشد از آن
و درختی تنها می نشیند زیر سایه ی داغ خورشید.
من اتاقم پر از سیب و انار
پر از خواب و خیال
پر از قاصدک ، پر از باران است.
در اتاقم پوست می اندازد ماه
و ستاره می نشیند به تماشای سحر
در اتاقم شش های هوا
عشق را می نفسند.
در اتاقم مرگ چشمان تو را می شنوم.
چیستا

ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :





