تبليغاتX
برگریز ستاره

برگریز ستاره

همین حالا خدا در سینه ی توست...

کوچکتر که بودیم
ساده بودیم و چشمانمان چیزی جز
آبی خدا نبود...
.
.
.
بزرگتر که شدیم
دل بستیم به پیچش اشک هایمان در تنهایی آینه...
و دلمان به هیچ دلی دل نبست!

 

 

 

 

 

التماس دعا

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:29 توسط ستاره| |

فلسفه ی پلک های تو شاعرانه نیست

تماشای تو دیدن است

تماشای من زیستن است

چقدر بیگانه ایم...

 

hhh

 

هرچند شعر بخوانم

هرچند دوستت بدارم

خواهی گفت که مهربان تر باش.

دلم برای این همه مهربانی گمنام می سوزد...

 

 

 

"سید نظام مولا هویزه"

 

 

 

چشم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:46 توسط ستاره| |
امروز رفته بودم مدرسه. با بچه ها قرار گذاشته بودیم امروز بریم پرونده هامونو بگیریم.      

خیلی وقت بود هی می خواستیم به یه بهونه بریم همو ببینیم. چند بار به سِودا گفتم برنامه بریزیم بریما، گفت مدرسه ی خالی بریم چیکار... من روحیه شو ندارم اونجور ببینم مدرسه رو بدون صدای بچه ها و زنگ تفریح و جیغ و داد معاونا پشت بلند گو...                              

نمیدونم... خلاصه امروز واسه گرفتن پرونده ها هم که بود باید می رفتیم. تقریباً به همه خبر رسید با این فن آوری روز دنیا، مسخره ترین اختراع بشر، که اگه خیلیا واسه سال کنکور و درسیدن بی خیالش شده بودن حالا از دستشون زمین نمیذارن!!! بر عکس من که پارسال اینقد با گوشیم ور رفتم که امسال دست کسی هم میبینم اعصابم میریزه به هم!            

خلاصه رفتیم... از همون اول که وارد مدرسه شدم دلم گرفت. زیادی گرفت... سوت وکور... دوستامو دیدم... خیلی خوشحال شدم... ولی دلم بیشتر گرفت. میخندیدیم ولی اینگار هممون میدونستیم هرچی هم بخندیم، هرچی هم به هم قول بدیم همو فراموش نکنیم، هرچی هم قرار بذاریم چند وقت به چند وقت جمع بشیم بازم...                                 

بازم همه چی تموم شده... شاید بتونی چندتا از دوست فابریک هاتو همیشه داشته باشی ولی دیگه نمیشه دوباره اینجوری جمع بشیم. همه باشیم. همه ی 47 نفرمون...           

نمیشه دلتم به این اس ام اس و چت و وبلاگو این چیزا خوش کنی.                            

نمیشه چون روزا میگذره... همه میرن دانشگاه... محیط جدید... آدمای جدید... دل مشغولیای جدید که جوری همه ی ذهنتو میگیرن که همه چی از یادت میره... درسای سخت با این رشته ها که دوستای من قبول شدن...                                                               

یادت میره یه روز مدرسه هم میرفتی... یادت میره یه روز با کیا سر یه کلاس بودین... یادت میره جیم زدنا... تقلبا...                                                                                   

دیگه نمیتونی از نیومدن دبیری خوشحال بشی مدرسه رو بذاری سرت، نمیتونیم دور هم جمع شیم چرت و پرت بگیم چون می افتی تو درسا و موضوع بحثا میشه استادا و خوابگاهو واحد و اینا. نمیتونی بخاطر یه ساندویچ یه دور دور کل مدرسه (که مال ما 7000 متر بود!) بدویی. نمیتونی از کلاسا جیم بزنی آخه عقب می افتی. به خاطر تمرین ننوشتن ده تا چاخان پشت سر هم ردیف کنی. به خاطر نمره مستمر یه تحقیق آبکی از یه جا کپ بزنی و بدی دست معلم بعدم کلی کیف کنی که عجب خرش کردی. یه پروژه ی آمارو ده بار دست به دست بگردونی و نمره بگیری. نمیتونی روزای معلم ، دبیراتو دیوونه کنی بسکه براشون شعر بخونی با برف شادی سفیدشون کنی و غر بزنی که روز معلم که دیگه درس نمیدن.        

نمیاد روزایی که زنگ کلاس که خورد معاون حنجره شو پشت بلندگو جر بده آخرشم بیاد به زور و کتک بکندت تو کلاس. روزایی که واسه اینکه درس جواب ندی 5 دقیقه ی اول کلاسو اجازه بگیری بری بیرون. روزایی که نقشه بکشی چجوری مدرسه رو بریزی به هم. سر  امتحانات تو چشای مراقب ودبیر زل بزنی و تقلبای حرفه ای کنی بعدم با خودت بگی ما فقط چک میکردیم! از دبیرات واسه هر مناسبت الکی شیرینی بگیری... اعتصاب پشت دفتر مدیریت... روزای افطاری مدرسه... مسابقه ی بسکتبال و فوتسال با اون کلاسی ها...! بعد مسابفه هم یه دور افتخار با پرچم ایران دور مدرسه بزنی و بخونی " ملی پوشان پیروز باشید..." بدون اینکه نیگا کنی ببینی اصلا کدوم تیم برد! با یه ماسک همه رو سکته بدی..

نمیاد اون روز که پرچم ایران حیاط و بکشی پایینو پرچم دزد دریایی ببری بالا بعدم که معاون ببینه کلی بخنده و بذاره یه روز بمونه و آخرم تو پوشه ی خاطرات مدرسه نگه داره!          

 

خاطرات مدرسه...  خاطره... خاطره... خاطره...

خاطره های دور... خاطره ی 12 سال...

خوبه کیبوردم از این محافظ پلاستیکیا داره وگرنه می سوخت!!

حالا رتبه و رشته ی اونایی که یادمه می نویسم شاید یکی یه ایولی گفت به اینا! از مدیر ما که بخار درنمیاد!!!

 

44 ...... پزشکی تهران

60 ...... داروسازی تهران

85  ......   داروسازی تهران

111 ......   برق تهران

165 ......  برق تهران

193 ...... پزشکی تهران

270 ...... برق تهران

286 ...... دندانپزشکی تهران

290 ...... پزشکی شهید بهشتی

307 ....... پزشکی (نمیدونم کدوم دانشگاه تهران!)

370 ...... برق تهران

400 ...... پلیمر امیر کبیر

547 ...... پزشکی ایران

608 ...... پزشکی ایران

620 ...... صنایع امیر کبیر

 700 ...... پلیمر امیر کبیر

۸۲۰ ...... آی تی تهران

900 ...... داروسازی شهید بهشتی

990 ...... برق خواجه نصیر

1000 ...... (2 نفر) هر دوشون دندانپزشکی یزد

1600 ...... صنایع خواجه نصیر

1600 ...... فیزیوتراپی تهران

1800 ...... صنایع الزهرا (تهران)

2000 ...... (2 نفر) صنایع الزهرا و کامپیوتر علم و صنعت

 

ما رفيق خوشی و ناخوشی هم بوديم

ناخوشی سهم من افتاد تو تنها خوش باش

 

بقیه رو یادم نمیاد البته بیشترشون بین 1000 تا 2000 هستن. دقیقا نمیدونم.اینارم اه اشتباه بود درست میکنم.

منم که عطای انتخاب رشته رو به لقاش بخشیدم!

 

غصه خوردن فایده نداره همه چی تموم میشه. همه ی روزامون میگذره مثل باد. این دیگه بستگی به آدما داره که چجور بسازنش که بعدنا فقط  دلتنگ خوشیاش بشن یا... یا افسوس شو بخورن.

 شمع زندگیت بخوای نخوای آب میشه... مواظب باش شعله اش کم نشه... 

خلاصه امروز هم  پرونده هامونو گرفتیم هم پرونده ی این دوره از زندیگیمون بسته شد.

تا خدا چی بخواد و چی بشه...

 

 

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من! مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند

از روزهای دیر بی فردا که می آید

از لحظه های رفتۀ روشن چه می ماند

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط ستاره| |

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوییده بودیم...

پس به نام زندگی

 

هرگز نگو هرگز...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط ستاره| |

"ببخشید، آسمان از کدام طرف است؟"

 

"چار راه دوم بپیچ سمت راست..."

 

مگر زمین تا آسمان هم چهارراه دارد؟؟!

 

"از من تا آسمان چقدر راه است؟"

 

می خندد...

چرا می خندد؟...

 

"ببخشید کجای حرفم خنده دار بود؟"

 

دیگر نمی خندد...

 

"خدا همه مریضا رو شفا بده..."

 

می خواهم بپرسم مریض بودن چه ربطی به آسمان دارد

چه ربطی به من دارد...

صبر نمی کند

 

"خانوم بذار به کار و زندگیمون برسیم"

 

کارو زندگی...!

 

چشم هایم را می بندم

 

دیوانه نیستم باور کنید

 

 

خدااااا....

 

چرا هیچ کس نمی داند از اینجایی که ایستاده ام تا آسمان چقدر راه است...

 

 

                                                                 ...  "اندازه ی خودت...."

 

 

مدتی ست دیوانه شدم...

 

 

 

ستاره

 

 

رمضان

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:23 توسط ستاره| |

بر این جاده‌ی ساحلی هرگز

این‌چنین بی‌اعتنا به دریا

و پرگاز نرانده‌ام،

هر جای پایی

بر ماسه‌های خیس

شباهت به جای پای تو دارد

 

 

 عباس صفاری

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 12:40 توسط ستاره| |

دوست داشتن از عشق برتر است


عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه

و از روي بصيرتِ روشن و زلال.

 

 عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند

بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.


عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست...

 

 

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست...


عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد چنانچه

ميگويند: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.


عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز» زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.


عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ يك «خودجوشي ذاتي» است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس ازانفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ببینند و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است
.


اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبزمي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از آشنا شدن است كه «خودماني» مي شوند. دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀ مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.



عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در «دوست» مي بيند و مي يابد



عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کرد
ن

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه

 

« هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند».

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن


عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن

جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد.


عشق، تملك معشوق است،

 و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست...

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:39 توسط ستاره| |

امروز تولدمه!

 

بچه تر که بودم ، نه زیاد ها همون 14-13 سالگی، با خودم می گفتم 18 سالگی چه باحاله...! مثلا ازت بپرسن چند سالته بگی 18!

فکر میکردم چه سن باکلاسیه! تازه دیگه آدمو بچه حساب نمیکنن...غافل از اینکه وقتی بزرگ بدوننت دیگه نمی تونی بچگی کنی... تازه واسه پدر مادرت تا عمر داری همون بچه ای...!

گذشت روزا... لحظه ها... اومد همون 18 سالگی موعود... ولی من حس خاصی نداشتم...ندارم...

هر چی بود پر دردسر بود واسه من. مدرسه ام که تنهاییم توش پر می شد تموم شد... تموم شد با همه  خاطراتش...

شد وقت جنگ با غول بیابونی کنکور! یه سال وقتمو گذاشتم البته نه درست حسابی... آخرش چی؟

رتبه 4-3 هزار... من ... منی که از اول راهنمایی خیر سرم سمپادی بودم. همه چشمشون به این بود ببینن تیزهوش مملکت چه گلی می خواد به سرش بزنه... خدا رو شکر واسه من هیچ وقت حرف خاله خان باجی های دور و برم مهم نبوده ولی دوس داشتم مامان بابابمو خوشحال کنم...

خراب کردم.

الانم بعد یه ماه خودمو دوباره پیدا کردم واسه یه شروع دوباره که اگه خدا هم بخواد حتما نتیجه مو بگیرم...

 

امروز تولدمه...

بالاخره نفهمیدم رفتم تو 18 سالگی یا 18 سالگیم تموم شد!!!

آدم وقتی میاد تو این سن ها یعنی مرز بچگی و بزرگی، گذشته، کلا خیلی چیزا براش دور میاد...

خیلیا قبلش عاشق بودن، فارغ میشن... عاقل بودن، عاشق میشن...!

 

الان وقتی از چند سال پیش حرف می زنم یا بش فکر می کنم واسم اینگار 20 سال پیشه! نمیدونم شاید عقل آدم زیادی رشد می کنه ( البت عقل بعضیا ها استثنا زیاده! )

شایدم من اینجورم... ولی آخه دوستامم این مدلی ان.

 

الان وقتی یه دختر 14-13 ساله میبینم دلم لک میزنه واسه بچگی... الان هر کاری که می خوای بکنی زشته واسه یه دختر خانوم...!

من که نمی تونم برگردم عقب ولی دوس دارم به پاش بیفتم بش بفهمونم قدر لحظه لحظه تو بدون... هدرشون نده با بعضی احساسای دخترونه که دو سال ذیگه خودتم بشون می خندی...

آره می خندی...

ولی نمی فهمه... میدونم نمی فهمه... نمی فهمیدم... نفهمیدم...

 

به منم  می گفتن اینا رو... میگفتم با خودم نع... این نمی فهمه چی می گه...من خودم بهتر بلدم... ولی نبودم.

 

خیلی مثل پیرزنا حرف می زنم نه؟ ولی چیکار کنم؟ هیچکی حرفمو نمی فهمه... یعنی اونی که باید بفهمه نمی فهمه...

نمی فهمه به خدا زندگی اینا نیس... شاهزاده و اسب سپید نیس... فقط خندیدن نیس... همش عشق و حال نیس... سرکار گذاشتن و همون طورم سرکار رفتن نیس...

" زندگی شکفتن است

                         با زبان سبز راز گفتن است... "

 

منم مریم مقدس نبودم... نه، ولی خیلی زودتر از بقیه ی هم سنام فهمیدم. وقتی که می تونستم جبران کنم و تا اونجا که می تونستم کردم...

 

اینا رم نمیدونم واسه چی مینویسم... هم واسه دل خودم، هم اگه یه نفر بخونه و بش فکر کنه یا لا اقل چه می دونم یه لحظه بره تو فکر ببینه راس میگم یا نه...!

 

امروز تولدمه

تولدت مبارک عزیزم...!

 

 

کودکی به دنیا می آید

با هزاران نقشه ای که والدینش کشیده اند

برای روز هایی که می آید

 

                    " به بهشت خوش آمدی عزیزکم

 

                       از من می شنوی تنها به قلبت

 

                                                    گوش بسپار

 

                       تا بهشت باقی بماند..."   

 

 

 

 

     

 

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:53 توسط ستاره| |