تبليغاتX
برگریز ستاره

برگریز ستاره

همین حالا خدا در سینه ی توست...

خنده ام یادم رفته...

چطور می خندیدم؟!

ریز ریز می خندیدم یا بلند؟!!!

شاید دستان تو خنده بر لبانم بیاورد

سِودای من...

 

ستاره

 

 

دلم برات تنگیده دوس جون! وقت کردی بیا پیش ما...!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 15:32 توسط ستاره| |

بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه 

بنويس پاكي من پاكي نوروشبنمه

 
همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده ولي كاغذم كمه

بنويس نامه نويس

بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس

بنويس دل كه به خاك سپردني نيست

بنويس

بنويس خسته شدم اونقده خسته كه نگو

همه دلتنگي من كه گفتني نيست بنويس

بنويس نامه نويس

بنويس وقتي تو نيستي انگاری یه چيزي نيست

بنويس نامه نويس

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:59 توسط ستاره| |

دلم يك ورق پاره ي نازك است

 

دلم را مچاله نكن

نگو اين كه يك كاغذ باطله است

به سطل زباله حواله نكن

 

 

hhh

 

دلم دفتري كاهي است

 

ورق هاي آن را نكن زود زود

بيا بعضي از صفحه ها را بخوان

از اول ببين 

حرف ،‌ حرف تو بود

 اگر باز از دست من دلخوري

بيا اين « ببخشيد » هم مال تو

نرو صبر كن، يك كمي صبر كن

 

بيا اصلاً اين دل

 

دلم مال تو

 

 

عرفان نظر آهاري

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:46 توسط ستاره| |

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه

آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره کرده ام

باشد برای روز مبادا...!

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا وجود ندارد

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه امروز

روزی شبیه فردا

روزی درست شبیه این روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

 

hhh

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

نه باید ها

هر روز بی تو

                     روز مباداست......

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:54 توسط ستاره| |

هر چی خواستم فکر کنم یه چیزی واسه این روزا بنویسم دیدم نع... نمیشه!

همین شعر قشنگ زنده یاد، قیصر امین پور، کافیه جای همه حرفای نگفته ی من!

عیدتون مبارک...

 

این روزها که میگذرد، هر روز

احساس میکنم که کسی در باد

فریاد میزند

احساس میکنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا میزند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران پیاده

یک لحظه وقت داشته باشند تا سربلند باشند

و آفتاب را در آسمان ببینند

آن روز پرواز دستهای صمیمی

در جست وجوی دوست آغاز می شود

 روزی که روز تازه پرواز

روزی که نامه ها همه باز است

روزی که دست خواهش کوتاه

روزی که التماس، گناه است

و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده

بر روی روزنامه نخوابد

و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند:

تنها ورود گردن کج ممنوع

روز وفور لبخند، لبخند بی دریغ

لبخند بی مضایقه ی چشم ها...

 

hhh

 

ای روز های خوب که در راهید

ای جاده های سخت گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به در آیید

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز آمدنت روشن

این روزها که میگذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما با من بگو که آیا من نیز

در روزگار آمدنت هستم...؟؟؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 13:57 توسط ستاره| |

خدایا

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ و غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را بر جانم ریز...

 

خدایا

به من توفیق تلاش در شکست، صبر در ناامیدی، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند، روزی کن...

 

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم...

 

"دکتر علی شریعتی"

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 22:38 توسط ستاره| |