برگریز ستاره
همین حالا خدا در سینه ی توست...
خاطره هایی که گاهی تند گاهی خسته و گاهی باران زده از ذهنم عبور می کنند. عبوری تند و خسته و باران زده عبوری بی پایان. وقتی كه بامدادان به گنجشک گفتند، بنویس: hhh hhh hhh hhh hhh عرفان نظرآهاری خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم hhh خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا،پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم hhh خدایا! کمک کن به من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سردر آن کسی اسم رمز شما را نوشته hhh خدایا! کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد hhh خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته شبی می فرستم برایت باور کن همیشه حمید مصدق فصل ها را می شمارم چقدر دیر می رسد خواب هایت را در انتظار می نشینم چیستا با توام هر چه هستی باش ! اما باش! قیصر امین پور سلام هی خواستم جلوی خودمو بگیرم ولی نتونستم. چند روز پیش تو لیست وبلاگای به روز شده چشمم خورد به این وبلاگ که تو لیست بود. عنوانش این بود...( البته من واقعا شرمنده ام که این عنوانو تو وبلاگ خودم مینویسم) این بود... کثافت کاری های حضرت محمد. رفتم ببینم چه .... خورده، لینک داده بود به این سایت خمینی... بیمار روانی http://mpahlavi35.blogspot.com/2008/09/blog-post.html ...اصلا این یارو هرچی از دهنش دراومده بود به تمام اعتقادات ما مثلا مسلمونا داده بود. تو قسمت نظراشم نوشته بود" هرچی فحش بدید به حساب محمد و آل محمد واریز خواهد شد." به حساب جد و آبادت... البته منم خودمو از خجالتش در آوردم هرچی تونستم بش گفتم ولی دلم هنوز آروم نشده.تاییدم داشت تازه. میخواستم ازتون خواهش کنم برید این سایتو شمام یه نظری بدید که فکر نکنن هرکار بخوان میتونن بکنن و هیچکی هیچی بشون نمیگه. من به هرکی بتونم خبر میدم.میدنونم از این سایتا فراوونه. حسابش با خود صاحب نماز و قرآن ولی خواهش میکنم شما هم اگه بعد خوندنش حس من بتون دست داد اینکارو بکنین. خداااایا ... قربون صبرت بشم.....
مهر سپهر جلوه گری را
آغاز می كند
وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
آنگه ستاره سحری
در سپیده دم خاموش می شود
آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بی طلوع گرم تو در زندگانیم
خاموش گشته ام 
عقابی پرید.
عقابی فقط دانه از دست خورشید چید.
عقابی دلش آسمان، بالش از باد،
به خاک و زمین تن نداد.
و گنجشک هر روز
همین جملهها را نوشت
وهی صفحه، صفحه
وهی سطر، سطر
چه خوش خط و خوانا نوشت
وهر روز دفتر مشق او را
معلم ورق زد
وهر روز هم گفت: آفرین
چه شاگرد خوبی، همین
ولی بچه گنجشک یک روز
با خودش فکر کرد:
برای من این آفرینها که بس نیست!
سوال من این است
چرا آسمان خالی افتاده آنجا
برای عقابی شدن
چرا هیچ کس نیست؟
چقدر از "عقابی پرید"
فقط رونویسی کنیم
چقدر آسمان، خط خطی
بال کاهی
چرا پرکشیدن فقط روی کاغذ
چرا نقطه هر روز با از سر خط
چرا...؟
برای پریدن از این صفحه ها
نیست راهی؟
و گنجشک کوچک پرید
به آن دورها
به آنجا که انگشت هر شاخه ای رو به اوست
به آن نورها
وهی دور و هی دور و هی دورتر
و از هر عقابی که گفتند مغرورتر
و گنجشک شد نقطه ای
نه در آخر جمله در دفتر این و آن
که بر صورت آسمان
میان دو ابروی رنگین کمان
عرفان نظر آهاری
باور کن
که فراموشم خواهی کرد
باور کن
چون قصه ای تلخ
که یکبار خوانده شد
و چون توقفی کوتاه
در یک قهوه خانه سر راه
حقیقت
این است
و ناگزیر تلخ
باور کن
باور کن که فراموشم خواهی کرد ....اولین ها و آخرین ها
اولین ها
سرشار از هیجان و شورند
و آخرین ها
نمایه ی
باورها
و تجربه های روشن لبریز نور
و همیشه
همیشگی ها
دست نیافتنی اند
و دور .
تو
همیشگی ترین اولین و آخرینی .....
بگذار تا ببارد باران
باران وهمناک
در ژرفای شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
اینک نگاه کن
از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
کامشب به یاد تو می بارد
گویی صدای سم سواران را
امشب صفای گریه من
سیلاب ابرهای بهاران است
این گریه نیست
ریزش باران است
آواز می دهم
آیا کسی مرا
از ساحل سپیده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
شب را و قیر گونه قبایش را
دیدم نسیم صبح
این قیر گونه گیسوی شب را
سپید می سازد
و اقتدار قله کهسار دوردست
در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد
در دوردستها
باریده بود بارانی
سنگین و سهمناک
و دست استغاثه من
سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
از پایداری روحم را
تا انتهای ظلمت شب
انتهای شب می برد
آری کس مرا
از ساحل سپیده شبها صدا نزد

از دیار دلتنگی های فراموش شده
از غروب هایی که طلوع نکرده اند
از باغ هایی که بی پاییز خشک می شوند
و از برف هایی که دیگر آب نمی شوند
از بهاری که شکوفه ها را در انتظار است
و از چشم هایی که سراب را در انتظار نشسته اند.
برایت می نویسم
می نویسم از سینه سینه درد
از صدا صدا فریاد
از صدها صدها خفته
از هزاران هزار اجابت که دستان دعا را انتظار می کشد.
می نویسم از اشک هایی که نریخته خشک می شوند
برای رسیدن بهار
چه دیر می رسد
نقطه ی شکست زمستان
و به سرابی می ماند این خواب های بهاری
گلها را در انتظار نگه داشته ام
اما
چه کنم با قلب کوچک قناری
که تاب دوریت را در دریای چشمانش غرق می کند
دلم برای سبزی جامه ات تنگ شده است
و نگاهت که لابد گرم تر از سال پیش است
و چقدر خسته ام از
دست هایی که به واسطه سرما به هم گره می خورند
شاید در نگاه سبز دختری معصوم تعبیر شوی
پشت اندیشه ی صبح
زیر پاهای نسیم
پای آن کوه بلند
زیر این چرخ کبود ، یکی بود هیچکی نبود.
من اتاقم خالی ست ،
خالی از اوج نگاه حسرت
از دلواپسی ثانیه ها
خالی از برق نگاهی که می خندد وقتی :
سیبی از روی درختی به زمین می افتد
گلی در اوج کویر فکر هم صحبتی با باران است
گوسفندی تشنه می رسد پای قناتی که عطش می جوشد از آن
و درختی تنها می نشیند زیر سایه ی داغ خورشید.
من اتاقم پر از سیب و انار
پر از خواب و خیال
پر از قاصدک ، پر از باران است.
در اتاقم پوست می اندازد ماه
و ستاره می نشیند به تماشای سحر
در اتاقم شش های هوا
عشق را می نفسند.
در اتاقم مرگ چشمان تو را می شنوم.
چیستا

ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :



